عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

مینویسم تا زنده باشم...
***
باور کن،منقرض شده ایم و کالبدهایمان نقشی از تلاشی دارد که به ثمر نرسید و ساقط شد.

کلمات کلیدی
آخرین نظرات

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

به نام حیوان


خب، گمونم الان وقتشه که اولین خودسانسوری رو در این پست 100% کنار بذارم و بگم. البته ممکنه که این طولانی بشه.

میگم چون خیلیامون با این مشکل دست و پنجه نرم میکنیم.شاید بتونم انگیزه ای در شما ایجاد کنم،شاید کمکی باشه.

خب بریم سر اصل مطلب.نمیگم همه ما،میگم بیشتر ما واسمون پیش اومده که یکی رو خواستیم و با کمال بی رحمی حالا یا خواسته و ناخواسته بازیمون داده و بعدش فلنگو بسته.بعد هر روز و ساعت بخصوص موقع خواب فکرمون درگیر طرفه.خب این موضوع برای منم پیش اومده.حالا تعریف میکنم.

موقعی سر کار میرفتم با یکی تو محل کار آشنا شدم.زن بود،تو سن پایین بخاطر رابطه با طرفش،با اون شخص ازدواج کرده بود.و اون موقع ها درگیر طلاق بود که پسره هم طلاقش نمیداد و زنه هم پولشو نداشت تا واسه طلاق وکیل بگیره و اقدام کنه.18 سال بیشتر نداشت.منم خب اولش ازش خوشم نمیومد اما بخاطر چشم تو چشم شدن تو محل کار کم کم ازش خوشم اومد و بهش پیشنهاد دوستی دادم.دروغ چرا،بعد 5 روز هم بهش گفتم واقعا ازت خوشم میاد و قصدم باهات ازدواجه و همینطور معتقد بودم و همچنان هستم که هر آدمی شایسته یه فرصت دیگه هست مگر اینکه خلافش ثابت شه.

یه شب بهم گفت شوهرش بهش گفته اگه طلاق میخواد باید یه بار دیگه باهاش بخوابه و منم چون واقعا دوسش داشتم گفتم پول وکیل و طلاقتو خودم میدم و تو همچین کاری نکن.اون موقع ها هم چون اوایل کارم بود پولی پس انداز نداشتم و خلاصه با پول قرض کردن از این و اون هزینه طلاقشو جور کردم و بهش دادم و طلاقشو گرفت.حالا اینا بماند که بعدها بخاطر همین شخص با صاحبکارم دعوا گرفتم از کار اومدم بیرون.

خلاصه بعدش دیگه خونواده هامون فهمیدن و من با مادرش حرف میزدم،یا هم بیرون میرفتیم،همه چیز خوب بود،بهم توجه میکرد رفتارش باهام عالی بود.منم تو ک...نم عروسی بود که بله،دیگه شخص مورد نظرمو پیدا کردم و فلان و بسار.اون روزا واقعا روزای خوبی بود.واقعا حس میکردم اون همسرمه.شادیش شادیم بود غصش غصم بود،دردش دردم بود،نفسم بهش بند بود (البته این بین یه شیطونیایی هم میکردیم،البته نه تا اون جاها که فکرتون میرسه :)) ) هر چی حرفای خوب بود ازش شنیدم،هر چی قول های خوب بود بهم داد.یادمه یه بار رفتیم بیرون فقط 70-80 هزار تومن واسش لاک ناخن گرفتم،یاد اون روزا بخیر.تمام احساساتمو که تا اون موقع رو نکرده بودم واسه این شخص رو کردم.

تا اینکه روزا دیگه عوض شد،دیگه علاقه ای به دیدنم نداشت،بهش پیام میدادم یا نمیدادم واسش فرقی نمیکردم،پیام میدادم میخوند اما جواب نمیداد.هیچ توجهی بهم نمیکرد.اینا عذابم میداد و میدونستم که با یکی دیگه ریخته رو هم،این رابطه واسه من تموم شده بود و خلاصه رابطمون تموم شد و اون با یکی دیگه رابطه جدید شروع کرده بود.حالم خوب نبود اون روزا،همش دوس داشتم با یکی حرف بزنم،یکی کنارم باشه،دروغ چرا،دوس داشتم اون شخص جنس مخالفم باشه.حدود یکی دو ماه گذشت،یه بار یه جمله تو وبلاگ بچه های اینجا خوندم که تقریبا این بود:"هر کاری میکنید،هرگز به چیزی که شکست خوردید برنگردید". واقعا حالمو خوب کرد.تصمیم گرفتم فراموش کنم و تا حدودی هم موفق شدم.

همه اینا رو گفتم که برسم به حدود 2 هفته قبل که تصمیم گرفتم زندگیمو عوض کنم.یه جمله خوندم که گفته بود "بهترین انتقام موفقیت فوق العاده توئه" و لازمه این کار تغییره.من تغییر کردم،قبلا آدمی بودم که پامو تنهایی از خونه بیرون نمیذاشتم و کلا آدم بیرونی نبودم،الان این کارو میکنم و غروبا میرم بیرون تنهایی قدم میزنم. منی که 7-8 سال زندگیم تو آهنگای شاهین نجفی خلاصه شده بود الان آهنگای شاد گوش میدم.البته آهنگای شاد ایرانی نه،که آهنگای عشق و عاشقی باشه.خارجی گوش میدم که اگه مضمون عشق و عاشقی هم اگه داشت نفهمم :)) قبلا آدمی که تقریبا منفی بودم الان پر از انرژیم و برای زندگیم هدف دارم.هر روز جملات انگیزشی میخونم تا اون انگیزه و هدفی که برای زندگیم دارم یادم نره برای اون انتقامه.

بهتون پیشنهاد میکنم اولین کاری که میکنین این باشه که پیج طرفتونو از تمام شبکه های مجازی که توش هستین پاک کنین تا پیجشو نبینین.حتی شماره تلفنشو هم پاک کنین. هر روز بلااستثنا آهنگ شادی گوش بدین که مضمون عشق و عاشقی و دیس لاو نباشه یا اگه باشه خارجی باشه که نفهمین.خونه نمونین،بزنین بیرون یه سیگار روشن کنین (البته اونایی که سیگاری هستن) و به آرزوهاتون فکر کنین و هدفی برای خودتون تعیین کنین و بکین ک..ن لق همه کسایی که نخواستنم چون لیاقتمو نداشتن.به همه مهربونی کنین،به همه لبخند بزنین،مطمئن باشین جهان هستی به تمام این خوبی ها و تلاش برای آرزوها و هدفتون پاسخ میده،اونم چند برابر.این تجربه منه که بهش رسیدم.تغییر رو از ذهنتون شروع کنین و این غصه ها که باعث و بانیش یکی دیگست بریزید دور.گذشته رو بریزید بیرون،مگه چقدر قراره عمر کنیم تا همینم به غصه خوردن و ناراحتی و افکار منفی بگذره.شما حتما میتونین بچه ها،من مطمئنم،به خودتون ایمان داشته باشین.


____________________

با ربط نوشت : به همه عشق بورزیم تا جهان هستی بهمون عشق بورزه.

____________________

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۰۱
عاصی (ل.ز)

به نام حیوان


هر وقت که به وبلاگم سر نمیزنم حالم خوبه اما وقتی حالم بد میشه دوس دارم بیام اینجا و در ناشناسی حرفامو بزنم سبک شم.

نه که کم بیارم،نه،اما گاهی از خستگیه.

الان آبجیم یه خبری بهم داد که گرچه شکه نشدم اما میلرزم.وقتی استرس میگیرم اعصابم بهم میریزه میلرزم،دست و پام سرد میشه و گاهی بدنم عرق میکنه.فکر کنم اکثر آدما همینطورن.

الان دوس دارم بزنم از خونه بیرون و یه مسافت طولانی رو قدم بزنم راه به راه سیگار روشن کنم.اما خب الان دیگه ساعتش نیست.

3-4 روز پیش شروع کردم به دیدن سریال "13 دلیل برای اینکه"،امروز تمومش کردم،پیشنهاد میکنم ببینین این فیلم رو،قشنگ بود.تو قسمت اولش چقد حرص خوردم.شخصیت "کِلِی" رو دوس داشتم،راستش "کِلِی" انگار من بودم تو قسمت اولش و از اونجایی که آدم بسیار احساساتی هستم قسمت آخرش هم اشکمو در آورد.نمیدونم خوبه یا نه که یه پسر اینقد احساساتی باشه اما خودم خودمو دوس دارم.

***

با بچه های بلاگی قرار بود یه کتاب رو بخونیم و تموم کنیم و در موردش بنویسیم.هر روز هم فقط 10 صفحه رو بخونیم.راستش یه مدت نخوندم و بعدش یهو چند صفحه چند صفحه خوندم و الان تقریبا آخراشم،خلاصه ببخشید که نشد هماهنگ پیش بریم.چند روز دیگه در مورد کتاب مینویسم.

____________________

بی ربط نوشت : خودمونو سانسور نکنیم.

____________________


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۶
عاصی (ل.ز)