عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

مینویسم تا زنده باشم...
***
باور کن،منقرض شده ایم و کالبدهایمان نقشی از تلاشی دارد که به ثمر نرسید و ساقط شد.

کلمات کلیدی
آخرین نظرات

۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

به نام حیوان


در سرم ولوله ایه که نای گفتنش نیست.از حال و آینده.

چیکار باید کرد؟راه گریز گجاست؟سرگردانم.

روز به روز داره بدتر میشه.تا کی باید در این قرون وسطای ایرانی سر کرد؟

خستم و باز هم مثل خیلی وقتای دیگه حس خودکشی...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۴ ، ۰۳:۱۵
عاصی (ل.ز)

به نام حیوان


این روزا دیگه روزای برف و بارونه.حتما برف آرزوی خیلیاس اما شاید کسایی در این کره خاکی،در همین سرزمین آرزو میکنن که برفی نیاد چون سرپناهی ندارن.لباس گرمی ندارن.از مردها و زن های این سرزمین گرفته تا بچه هایی که کودکیشون رو در لابه به لای دنیای فراموش شدگان گم کردن.سرزمینی که حق قدرتمندان و زرمندان در سرمایه بدون عرق ریختن خلاصه شده و حق فرودست و بی کسان بازیچه شدن سیاست های این افراد.

و ما هم گوسفندوار خلاصه شدیم در عکس های سلفی و شاخ بازی در فضای مجازی و کمر به پایین.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۲۲:۲۸
عاصی (ل.ز)

به نام حیوان


که زندگی همش غمه

که زندگی همش غمه

که زندگی همش غمه


همیشه فکر میکنم که گذشته ها با اون  همه سختی ها که در اون زمان ها بود،دلشون رو به چی خوش میکردن؟به چه امیدی زندگی میکردن؟

هیچ وقت دوس ندارم پامو به هیچ روستایی بذارم.انگار یه غمی در تمام فضای روستا پخشه.همیشه فکر میکنم یک عمر رو سر مزرعه و جون کندن و بچه بزرگ کردن گذروندن.با اون شرایط خاص زندگی در اون جور محیط ها.در فصل سرما دنبال نفت و هیزم و از چاه آب آوردن و تمام سختی هایی که جون آدم رو به لب میرسونه.از فرط کار کردن در مزرعه برنج و باغ پوست دست و پاهاشون ترک برمیداشت،از درد مفاصل شب ها به خودشون میپیچیدن.برای چی زندگی میکردن؟چی فهمیدن؟فکر این چیزا همیشه آزارم میده.

فکر مادرم که روستایی نبود اما خوشی در زندگی ندید.حتی برای عروسیه دخترشم یه دنیا غصه داره.یک عمر جوونیشو پای ما گذاشت با دستایی که الان درد میکنن.

فکر سختی های مادرم عذابم میده،رفتارهایی که از شوهرش دیده عذابم میده،مثل یه درد شده برام که با این درد زندگی میکنم.

یه بار اشکشو درآوردم اما الان خیلی پشیمونم،خیلی،خیلی،خیلی.

دوست دارم بغلش کنم دستاشو ببوسم اما خجالت لعنتی نمیذاره.دیگه بغض نمیذاره بنویسم

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۱
عاصی (ل.ز)