عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

مینویسم تا زنده باشم...
***
باور کن،منقرض شده ایم و کالبدهایمان نقشی از تلاشی دارد که به ثمر نرسید و ساقط شد.

کلمات کلیدی
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۵، ۱۳:۱۱ - فرید صیدانلو
    :)

فعلا که باز میخوایم از جهت دیگه ادامه بدیم

دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ب.ظ

به نام حیوان


حدود 2 سال پیش یه وبلاگ دانلود رایگان کتاب راه انداختیم تا فقط کتاب های اصیل و درست و حسابی جمع آوری شه و برای دانلود قرار بگیره.بعدها هر جور شده بود یه اسکنر خونگی تهیه کردیم تا خودمون هم کتاب اسکن کنیم و برای دانلود بذاریم تا ما هم قدمی هرچند کوچیک برای آگاهی و کتابخونی داشته باشیم.به شکر تلاشی که کردیم که حتی گاهی شب ها تا صبح بیدار میموندیم برای پیدا کردن یه کتاب و یا گاهی از خوراک و خوابمون میزدیم برای اسکن و قرار دادن یه کتاب در یه تاریخ مشخص،جواب تلاشمون رو گرفتیم و کسایی که وبلاگمون سر میزدن باعث ادامه این کار میشد.

تا همون روزی که مجبور شدیم وبلاگ رو ببندیم چند ساعت قبل باهامون تماس گرفتن که در پلیس سایبری برای اسکن و نشر غیرقانونی کتاب دارای پرونده شدیم و باید خودمون رو معرفی کنیم.

ترس برم داشت.از یه طرف نمیدونستم چجوری باید به خونوادم بگم و از یه طرف دیگه هم اگه میرفتم و یا برای بازرسی میومدن خونه علاوه بر نشر و اسکن غیرقانونی کتاب چندتا جرم دیگه هم میشد بهم بخوره که شاید مسیر زندگیم کلا عوض شه.همون شبی که خونوادم فهمید حالا یکی باید بهشون حالی میکرد ای فلک ای زمین کار من سیاسی نبود و فقط نشر کتاب بود.هنوزم که هنوزه فکر میکنن کاری که میکردم و منو بخاطرش خواسته بودن سیاسیه.خلاصه همون شب مجبور شدم از ترس اینکه یه بار بریزن خونه رو بازرسی کنن کتاب هایی که به زور زحمت از شهرمون به شهر دیگه میرفتم تا روی کاغذ چاپ کنم (توی شهرمون جایی نبود که بخاطر ممنوعه بودن این کتاب ها حاضر بشن واسم پرینت بگیرن) و هزینه ای که به زور جمع میکردم برای پرینت گرفتن سوزندم.البته این کتاب ها در راستای رشته تحصیلیم هم بود و علاوه بر مطالعه شخصیم به رشته تحصیلیم مربوط میشد.

خلاصه این مشکل به شکر انسان حل شد اما مبادا اینکه زیر نظر باشم (البته یکی بهم گفت که اینترنت رو قطع کن که شاید زیر نظر باشی) به بعضی سایتا و وبلاگ ها سر نزدم حتی به وبلاگ خودم.حتی الان هم به وبلاگم سر نمیزنم و یا وبلاگ دیگه ای فقط میام پنل کاربری و بعضی از نوشته های وبلاگم رو از دسترس خارج کردم.خلاصه یه مدت کوتاه یه ترسی در من وجود داشت که الان کمتر شده اما بازم هست.

الان تصمیم داریم از یه جهت دیگه ادامه بدیم.در فکر راه اندازی یه سایت برای کلیپ های علمی و آموزشی هستیم.کلیپ هایی که شاید تأثیری در آگاهی و خرد داشته باشه و امیدواریم این سایتمون هم مثل وبلاگ کتاب جواب بده.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۱
عاصی

نظرات  (۹)

۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۸ در انتظار گودو
چه وحشتناک.
پاسخ:
اون قدرا هم وحشتناک نیست 
نشر رایگان کتابی که حق کپی رایت داره که دزدیه جناب لوسیفر شیطان.
پاسخ:
90 درصد کتاب هایی که قرار میدادیم بازنشر بود.و اینکه شمایی که کتابی از اینترنت دانلود میکنی و میخونی میشی مال خر؟
پروردگار رو شکر که از کلمه لوسیفر معنی شیطان همگانی شده. :)
اصلا شکه شدم! این همون مثل خواستیم ثواب کنیم ، کباب شدیم بودا!
واقعا خوندنشم استرس داشت ...! خوب شد که گذشت براتون
پاسخ:
جالب اینه که ما باید این اتفاق برامون میفتاد در صورتی که جایی خیلی بزرگتر از ما داره این کار رو انجام میده و معروف تر از ما هستش.
و اینکه ما 90 درصد کارمون فقط بازنشر بود در صورتی که در جاهای دیگه اسکن کتاب های چاپ جدید صورت میگیره.
پس ترس پست قبلی این بود؟
پاسخ:
آره خب،چون حال کسایی که حتی از زنگ در خونه وحشت دارن درک کردم.
خوشم میاد که اصلا خدا رو شکر نمیکنی :)
واقعا احساس ناامنی تو اینترنت یکی از بدترین ترس هاست . این که فکر کنی زیرنظرت دارن .
پاسخ:
چون نیاز بهش نبود :)
حالا این یه طرف،بعد صد جور فکر و خیال هم به سرت میزنه که مثلا فلان آدرس برم فلان کامنت یا فلان کارو کنم امکان داره علیه خودم استفاده.(قوه تخیل آدم رو قوی میکنه :)) )
۰۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۷ فرید صیدانلو
برو تا تهش
تهش مرگه!
پاسخ:
شاید تا اونجاها نکشه :)
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۸ فرید صیدانلو
شاید سود نداره واسم و
شاید زود نرسی. بهش
ولی میرسی به حرفم یه روز
ولی تا اون روز...
منو ببخش :))
"حضرت بهرام"
پاسخ:
تا اون موقع نیستم که برسم :)
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۴ فرید صیدانلو
کمرنگ نشو رفیق
نیستی! کجایی؟!
پاسخ:
باز اومدم که بمونم :)
زیاد از حد خشن بود :)
پاسخ:
نه،چرا؟ :/