عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

بخوان به نام حیوان

عقده های شخصی

مینویسم تا زنده باشم...
***
باور کن،منقرض شده ایم و کالبدهایمان نقشی از تلاشی دارد که به ثمر نرسید و ساقط شد.

کلمات کلیدی
آخرین نظرات
  • ۱۵ دی ۹۵، ۱۳:۱۱ - فرید صیدانلو
    :)

پوکهٔ هشتم

دوشنبه, ۷ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ

به نام حیوان


که زندگی همش غمه

که زندگی همش غمه

که زندگی همش غمه


همیشه فکر میکنم که گذشته ها با اون  همه سختی ها که در اون زمان ها بود،دلشون رو به چی خوش میکردن؟به چه امیدی زندگی میکردن؟

هیچ وقت دوس ندارم پامو به هیچ روستایی بذارم.انگار یه غمی در تمام فضای روستا پخشه.همیشه فکر میکنم یک عمر رو سر مزرعه و جون کندن و بچه بزرگ کردن گذروندن.با اون شرایط خاص زندگی در اون جور محیط ها.در فصل سرما دنبال نفت و هیزم و از چاه آب آوردن و تمام سختی هایی که جون آدم رو به لب میرسونه.از فرط کار کردن در مزرعه برنج و باغ پوست دست و پاهاشون ترک برمیداشت،از درد مفاصل شب ها به خودشون میپیچیدن.برای چی زندگی میکردن؟چی فهمیدن؟فکر این چیزا همیشه آزارم میده.

فکر مادرم که روستایی نبود اما خوشی در زندگی ندید.حتی برای عروسیه دخترشم یه دنیا غصه داره.یک عمر جوونیشو پای ما گذاشت با دستایی که الان درد میکنن.

فکر سختی های مادرم عذابم میده،رفتارهایی که از شوهرش دیده عذابم میده،مثل یه درد شده برام که با این درد زندگی میکنم.

یه بار اشکشو درآوردم اما الان خیلی پشیمونم،خیلی،خیلی،خیلی.

دوست دارم بغلش کنم دستاشو ببوسم اما خجالت لعنتی نمیذاره.دیگه بغض نمیذاره بنویسم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۰۷
عاصی

مادر

نظرات  (۲)

۱۱ دی ۹۴ ، ۱۴:۳۳ آذری قیز
از فرط....
من هیچ رقمه درک نکردم متن رو
میدونی من برعکس فکر میکنم که ماها هیچی از زندگی نفهمیدیم دائم توی این هوای الوده پرسه زدیم غذاهای مزخرف حاضری خوردیم  مدام پای نت وقت تلف کردیم دویدیم دنبال درس و کار ولی غافل شدیم از دورهمی ها از خانواده مون از فامیل لذت دور هم بودن ها لذت گردش های دسته جمعی حرفهای خودمونی لذت اب و هوای بکر روستا لذت بی خبری از دود و ترافیک رو نچشیدیم بدجوری غرق شدیم توی این مثلا مدرنیته من ترجیح میدم با دستهای خودم توی مزرعه کار کنم ولی این همه از دوست داشتنی هام دور نمونم
پاسخ:
آره تصحیح شد :))

وقتی از بچگی آدم خودشو توی باغ و مزرعه ببینه و آینده ای که یه عمر باید جون بکنه (گرچه خودم تجربشو نداشتم اما دیدم و شنیدم)،شبایی که باید با درد بخوابه،این همه سگ دو میزنه اما بازم خرج بیمارستانشو نداره،به نظر من یه دور همی نمیتونه مسکن باشه.برای مایی که در شهر هستیم،برق و گاز و تلفن و آب داریم و زندگی از این لحاظ مرفه نسبت به روستا،سختی هایی که روستایی ها کشیدن درک نمیشه.البته روستایی های 10-20 سال عقب تر.شما یک روز در یه فصل برفی رو بدون برق،بدون گاز و آب چاه (اون هم آب چاهِ یخ) و گاز با 5-6 تا بچه رو تصور کنین.
۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۴ فرید صیدانلو
اولا اون شعر محمد دعایی اولش عالی و به جا بود
با صدای شاهین محشر بود!
از اولش که شروع کردم به خوندن قلمت داشت خون گریه میکرد
غرق شدم تو این احساساتت
یکم درکت کردم
کم، اندازه مغزم
پاسخ:
اون آهنگشو دوس دارم (در واقع همه آهنگاشو)

خیلی مچکرم که وقت گذاشتی و خوندی :)